آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

آماده شدن برای اولین جشن تولد

این روزهای بهمن چقدر زود داره میگذره ... باورم نمیشه داریم به یکسالگی نزدیک میشیم. سخت مشغول تدارکات جشنت هستم ... تزئینات در و دیوار رو که خودم با فتوشاپ درست کردم و پرینت گرفتم و دادم زن عمو که قیچی کنه! دیروزم برات یه کلیپ خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی قشنگ ساختم! البته نباید از خودم تعریف کنم ولی چون با عشق انجامش دادم خیلی دوسش دارم نازگلکم روز جمعه با بابا دعوامون شد و بابا جلوی چشمان معصومت برای اولین بار من رو زد اصلا باورم نمیشد. خودش که میگه خیلی از کوره در رفته بود دیگه که این کارو کرد. آخه این روزا شرایط خوبی نداریم. بابا مشغول درس و امتحانه و کار!! ما هم که با هم درگیریم و تفریح و سرگرمی ای نداریم. توکل به خدا ... خ...
9 بهمن 1391

دومین مروارید

روز جمعه 22 دی که شما یازده ماهت تموم شد و به سلامتی وارد 12 همین ماه زندگیت شدی، بابات قرار بود که با عمو محمد درس بخونه .. منم گفتم زن عمو بیاد که با هم ژله خرده شیشه درست کنیم، یعنی درواقع تمرین کنیم واسه تولدت. ظهر که ناهار بالا بودیم و شب هم من به افتخارت رولت کوکو سبزی درستیدم البته با کمک زن عمو ... فقط عکساش تو گوشی عموهاست! روز 23 ام بابا کشف کرد که دومین دندونت هم نیش زده!! مبارک باشه گلم تا این لحظه شیرین کاریهای شما عبارتند از : وقتی میگم هاپو میگه شما میگی : هاپ هاپ ببعی میگه : ب ب کتاب میوه هات رو خیلی دوس داری و شعر هاش رو بلدی وقتی یکی از شعرهاش رو میخونم کتاب رو نیگاه میکنی.
25 دی 1391

و باز هم مریضی!!! دیماه 91

دوشنبه خیلی ناآرومی میکردی و نق میزدی و سرفه هم تک و توک میکردی که شروع کردم بهت دیفن هیدرامین دادن. و استامینوفن. البته از دیروز احساس میکردم که یکم داغی ولی بابا محمود میگفت و نه و میگفت مال دندونته ولی مادر بیشتر می فهمه! بگذریم؛ همون دوشنبه صبح به مامان جون گفتم ولی تا شب حتی یه زنگ نزد که حالت رو بپرسه و اتفاقا بابا هم شب دیر اومد ولی ما بالا نرفتیم و تنها موندیم! در ضمن شما تو این چند روز یاد گرفتی که وقتی میگم کلاغه میگه شما میگی قار قار!!! یعنیا باورت نمیشه ولی گ و ق رو خیلی بهتر از م و ب ادا میکنی. هنوز ماما بابای درست و حسابی نگفتی ولی گل، آقا، شیر، آب رو میگیسه شنبه بعدازظهر بود که مامان جون تلفن کرد و عذر خواهی ازاینکه نتونسته...
16 دی 1391

ناآرومی ... پیامد دندون آیا؟!

دو شبه که ناآرومی ... نه خودت درست و حسابی میخوابی و نه میذاری من بخوابم . حالا دلیلش چیه نمیدونم. دیروزم که یعنی پدر در آوردیا ... همش گریه و نق و جیغ دنبال من. یه دستشویی راحت نذاشتی که برم. از صبح تا خود شب ساعت 9 که بابات اومد جون منو به لبم رسوندی! حالا اشکال نداره بزرگ شدی تلافیشو سرت در میارم و نمیذارم شبا بخوابی! راستی دیشب وفتی داشتیم میرفتیم بخوابیم، طبق معمول که میگم بریم به بابا شب بخیر بگیم، تا بهت گفتم شروع کردی به بای بای کردن با بابا. بابات که ذوق مرگ شده بود! (دور از جونش) منم خیلی تعجب کردم از این هوش شما ماشالا. راستی دیدی چقدر اهل مطالعه هستی عسلکم؟!
12 دی 1391

جشن دندونی مختصر و مفید!!!

آخیییییییییییییییش خستگیم در رفت مادر! یعنی هنوز در نرفته ها ولی همین که همه چی به خوبی و خوشی برگزار شد راحت شدم. مامانی از چهارشنبه صبح اومده بود کمک.. دیگه بساط اولویه رو به پا کردیم و خرده کاری تا شب... پنجشنبه هم که از صبح زود که مامانی بیدار شد و تق و توق کرد !! نشد که بخوابم و بلند شدم به کار آش رو درست کردیم و اولویه هم که چیزاییش که مونده بود رو اضافه کردیم و جارو و گردگیری و ژله و ... خاله مریم و بچه ها و بابایی اومدند. زن عمو و مامان جون هم اومدند و ناهار خوردیم. دیگه حدودای ساعت 7 ، خاله و مامانی رفتند که برن دکتر و شب بابا و عمو ها بودند و ادامه ی جشن ... مبارکت باشه پسرم . امید وارم همیشه جشن و شادی واسه شما به پا باشه ...
7 دی 1391

بیرون زدن اولین مروارید قشنگت

پنجشنبه شب یلدا بود و مامان جون دعوت کرده بود که بریم بالا! ما هم چون سال قبل که شما تو دلم بودی خونه مامانی بودیم گفتیم که امسال بریم بالا بدین ترتیب اولین شب یلدای شما در منزل پدربزرگت (بابای بابا) برگزار شد و ساعت 11 چون شما خسته شده بودی ما اومدیم پایین که بخوابیم. بعد از مدتها از بابایی خواستم که چون فردا جمعه اس امشب او مراقب شما باشه و من برم تو اتاق شما و یه خواب سیر بکنم. ساعت 1 بود که رفتم تو اتاق شما خوابیدم و ساعت 5 هم اومدم پیش شما! دلم طاقت نیاورده بود که بیشتر از این بابایی بیخوابی بکشه. جمعه ساعت 10 من بیدار شدم و صبحانه آماده کردم و با بابایی خوردیم و شما هم ساعت 11 بیدار شدیم و به اتفاق رفتیم منزل مامانی. بابا ما رو رسوند ...
2 دی 1391

ده ماهه شدن

بالاخره ارقام ماههای تولد شما دورقمی شد. خدارو سپاس هوراااااااااااا دیروز شما ده ماهه شدی پسرکم مبارکت باشه اینجا داشتی میرفتی خونه مامان جون (طبقه بالا) مهمونی! در این ماه شما یاد گرفتی که چند قدمی رو چهار دست و پا بری ولی هنوزم سینه خیز رفتن رو ترجیح میدی و اگه عجله داشته باشی برای رفتن به جایی ناگهان خودت رو از حالت چهار دست و پا به حالت سینه خیز در میاری و تند و تند میری! دستت رو هم میگیری به مبل و میز و هرجایی که گیر بیاری و بلند میشی! ماشالا ولی خوب کلی هم سر این حرکتت تا حالا زمین خوردی و گریه و ریسه ... جلوی ورودی آشپزخونه یه پشتی میذاشتم که نتونی بیای تو آشپزخونه چون سنگاش سرده و مریض میشی خدای نکرده ولی 26 آذر ماه نفهمیدم چطور خ...
23 آذر 1391