بیرون زدن اولین مروارید قشنگت
پنجشنبه شب یلدا بود و مامان جون دعوت کرده بود که بریم بالا! ما هم چون سال قبل که شما تو دلم بودی خونه مامانی بودیم گفتیم که امسال بریم بالا
بدین ترتیب اولین شب یلدای شما در منزل پدربزرگت (بابای بابا) برگزار شد و ساعت 11 چون شما خسته شده بودی ما اومدیم پایین که بخوابیم.
بعد از مدتها از بابایی خواستم که چون فردا جمعه اس امشب او مراقب شما باشه و من برم تو اتاق شما و یه خواب سیر بکنم. ساعت 1 بود که رفتم تو اتاق شما خوابیدم و ساعت 5 هم اومدم پیش شما! دلم طاقت نیاورده بود که بیشتر از این بابایی بیخوابی بکشه.
جمعه ساعت 10 من بیدار شدم و صبحانه آماده کردم و با بابایی خوردیم و شما هم ساعت 11 بیدار شدیم و به اتفاق رفتیم منزل مامانی. بابا ما رو رسوند و خودش رفت سر کار.
همونجا بود که متوجه شدم اولین دندون شما بالاخره بعد از ماهها انتظار من و درد خودت بیرون اومده. خدارو سپاس
قشنگم مبارکت باشه
شب که اومدیم خونه، شما به اتفاق بابایی یه حمام گرم گرفتی و خوابیدی. ولی دمدمای صبح بود که پدر منو درآوردی. البته اینکه میگم خوابیدی نه اینکه تخت بخوابی و من رو بیدار نکنی ها. ولی من دیگه به این نحوه خوابیدن شما و خودم عادت کردم :
اینکه هر نیم یا یک ساعت بیدار شی و گریه کنی واسه پستونک! و اینک هر دو یا سه ساعت کلی وول بخوری و شیر بهت بدم.
ولی از ساعت 5 به بعد رسما نخوابیدی و هر دو یا سه دقیقه پستونکت رو مینداختی و جیغ میکشیدی. بابایی میگفت مال دندونته ولی من میگفتم دندونت که دیگه دراومده این کارا واسه چیه!!
الانم ساعت 7 بود که بابا رفت و منم که دیگه خواب از سرم پریده گفتم بهترین کار اومدن و ثبت این خاطره قشنگه. حالا یادت بمونه بزرگ شدی بگو امروز چرا اینجوری کردی!!!


بیرون زدن اولین مروارید قشنگت
