هفتمین سالگرد ازدواج من و بابایی
تابستان و ماه رمضون و واکسن
بعد از اومدن شما تو زندگیم این اولین ماه رمضونیه که روزه میگیرم ... راستشو بخوای قبل از اومدنش کلی با خودم کلنجار رفتم که بگیرم یا نگیرم! آخه فک میکردم با وجود یه شیطون نازنین که کلی انرژی ازم میگیره و شبهام خوب نمیخوابه و نمیذاره منم بخوابم و این روزهای طولانی تابستان که از 4 صبح تا 9 شب باید روزه باشی!!!!!!!!!!! واقعا سخته ولی خدا روشکر تا الان که دو روزشو گرفتم و زیاد اذیت نشدم و نشدی! سه شنبه شب که فرداش شروع ماه رمضون بود به بابایی گفته بودم بریم دریاچه که دیگه تا آخر ماه رمضون نمیتونیم بریم .... از قضا صبحش با زن عمو که صحبت میکردم قرار شد بیاد پیشمون. خلاصه شب که خواستیم بریم عمو و زن عمو و پدرجون هم اومدن چند باری تو ا...
مهمانی خاله سپیده
روز ششم تیرماه پنجشنبه رفتیم خونه خاله سپیده مامان بنیتا شما طبق معمول غریبی میکردی و تا من ازت جدا میشدم گریه سر میدادی . اینه که تو بیشتر عکسات گریانی عسلم ...
بعد از مدتها یه پنجشنبه جمعه ی شاد رو گذروندی
این هفته پنجشنبه شب وقتی بابا محمود از آرایشگاه برگشت و موهاش رو کوتاه کرد و یه دوشی هم گرفت و ریشهای یک ماهش ( به دلیل امتحانات وقت نداشت بزنه!! ) رو زد؛ ساعت 10:30 شب بود که رفتیم پارک جوانمردان و تو یه دل سیر بازی کردی عشقم جمعه ظهر ناهار بالا بودیم ؛ عمو محمد اینا هم بودن. مامان کدبانوت! وقتی شما با بابایی رفتی کارواش مایه کتلت رو آماده کرد و بالا اعلام کرد که شب بریم پارک کتلت بخوریم بازم شما یه دل سیرتر بازی کردی ...
صدا کردن من
پسریم الان دو روزه که هر کاری با من داری صدام میکنی .. میگی ماما منم دلم ضعف میره و میگم جانم مامان بعد کارت رو میگی از بعد از مریضیت که از خونه مامانی اومدیم خونه این کارت رو شروع کردی. یعنی از دوشنبه 27 خرداد الان تقریبا همه چیو میگی به زبون خودت؛ دیگه بیشماره ولی تا جایی که یادم بیاد مینویسم: محمود : منود ........... خشک : چخ! .............. خیار : اکی!!! .......... عطی : عطی چرخ: چخ ............... شوت ............... بی بی انیشتین : ابی به ........ پلو : پو عقب : عبق ........... ...
سخت ترین مریضی ات تا الان (تب شدید)
سلام پسری قند عسلم الهی من قربونت برم که یه هفتس مریضی سخت! تب شدید 40 درجه، اسهال، سوزش مقعد به خاطر استعمال زیاد شیاف!، دونه های قرمز کل بدن بخ خاطر استعمال پنی سیلین! هفته ی پیش سه شنبه من با بابا رفتیم دندونپزشکی به خاطر درد شدید دندونی که داشتم و شما پیش مامان جون و پدرجون موندی وقتی برگشتم و عصب کشی کرده بودم حال خوشی نداشتم و درد هم داشتم. شب قرار شد که اگه اذیت شدم و شما هم اذیت کردی بری پیش مامان جون ... متاسفانه شب بدی بود و شما نمیخوابیدی و گریه های شدید میکردی و به هیچ صراطی هم مستقیم نبودی! گفتیم شاید گرمته چون بابا بعلت امتحانا هنوز کولر رو راه ننداخته بود و خیــــــــلی هم گرم بود. اجبارا بابا ز...






