آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

تابستان و ماه رمضون و واکسن

1392/6/23 15:45
نویسنده : مامان عطی
210 بازدید
اشتراک گذاری

بعد از اومدن شما تو زندگیم این اولین ماه رمضونیه که روزه میگیرم ... راستشو بخوای قبل از اومدنش کلی با خودم کلنجار رفتم که بگیرم یا نگیرم! آخه فک میکردم با وجود یه شیطون نازنین که کلی انرژی ازم میگیره و شبهام خوب نمیخوابه و نمیذاره منم بخوابم و این روزهای طولانی تابستان که از 4 صبح تا 9 شب باید روزه باشی!!!!!!!!!!! واقعا سخته

 

ولی خدا روشکر تا الان که دو روزشو گرفتم و زیاد اذیت نشدم و نشدی!

سه شنبه شب که فرداش شروع ماه رمضون بود به بابایی گفته بودم بریم دریاچه که دیگه تا آخر ماه رمضون نمیتونیم بریم .... از قضا صبحش با زن عمو که صحبت میکردم قرار شد بیاد پیشمون. خلاصه شب که خواستیم بریم عمو و زن عمو و پدرجون هم اومدن

چند باری تو این یک ماه اخیر به دریاچه رفتیم .. اولین بار با عمو اینا رفتیم ... شب بود؛

 

بعدش یه روز بعدازظهر با پدر جون رفتیم که گرم باشه و شما حسابی آب بازی کنی!

 

یبارم با خاله های گلدونه ای قرار گذاشتیم که فقط دایانا و آوا اومدن!

دیگه بار آخر هم شب بود باز یه چند تا از خاله ها رفته بودن ما هم فقط رفتیم یه سر زدیم چون ماه رمضون بود و بابا میخواست افطار کنه بعد افطارش یه سر زدیم بهشون ... خاله پونه و هانی رفته بودن فقط تونستی با دایانا عکس بندازی!

راستی بگم که بعد از هفت هشت روز دیگه نتونستم روزه گرفتن رو ادامه بدم و کلا فک کنم 10 یا 12 روز بیشتر نگرفتم ناراحت

یکی از جمعه های آخر ماه رمضون بود که عمه سعیده تولد پریسا مارو دعوت کرد! خیلی خوب بود و شما بر خلاف تصور من رفتی و با بچه ها بازی میکردی و اصلا به من نچسبیدی نیشخند بغل

 

یه شب هم رفتیم سرزمین عجایب و کلــــــــــــی حال کردی! سوار هر وسیله ای میشدی دیگه نمیخواستی بیای پایین و با کلی جیغ و گریه بلندت میکردیم ابرو

 

اینم یه عکس از شهر ستاره هاست که اصلا بدرد نمیخورد!

تو مرداد ماه یه روز پنجشنبه هم رفتیم خونه خاله فروزان و اونجا با یگانه بازی میکردی ولی یه ذره که گذشت خسته شدی و هی میگفتی بریم خونه!

اونجا رفتی تو حمومشون و با یگانه آب بازی کردی از خود راضی

دیگه شب با مامانی اومدیم خونمون و جمعه پیش مامانی موندی و من و بابا رفتیم خانه کودک فراز برات کلی چیز خریدیدم! لگو، لوله های آهن ربایی و یه استخر که پولش رو مامانی داد .. دستش درد نکنه قلبشنبه اش رفتیم بهداشت واکسن 18ماهگی رو هم زدی اوه

خیلی سخت بود و اذیت شدی؛ نمیتونستی راه بری و بهانه میگرفتی همش ... تب هم که یکم کردی و چون استامینوفن نمیخوری برات شیاف زدم ..

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)