آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

سخت ترین مریضی ات تا الان (تب شدید)

1392/3/29 15:35
نویسنده : مامان عطی
219 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسری قند عسلم

قلب


الهی من قربونت برم که یه هفتس مریضی سخت! تب شدید 40 درجه، اسهال، سوزش مقعد به خاطر استعمال زیاد شیاف!، دونه های قرمز کل بدن بخ خاطر استعمال پنی سیلین!
هفته ی پیش سه شنبه من با بابا رفتیم دندونپزشکی به خاطر درد شدید دندونی که داشتم و شما پیش مامان جون و پدرجون موندی
وقتی برگشتم و عصب کشی کرده بودم حال خوشی نداشتم و درد هم داشتم.

 

شب قرار شد که اگه اذیت شدم و شما هم اذیت کردی بری پیش مامان جون ... متاسفانه شب بدی بود و شما نمیخوابیدی و گریه های شدید میکردی و به هیچ صراطی هم مستقیم نبودی!

گفتیم شاید گرمته چون بابا بعلت امتحانا هنوز کولر رو راه ننداخته بود و خیــــــــلی هم گرم بود.

نگران اجبارا بابا زنگ زد مامان جون اول اومد پایین بخوابونت نشد! بعد به زور بردت بالا چون میخواستی بیای بغل من و نمیرفتی!

هیچی دیگه فردا صبحش که اومدم بیارمت پایین دیدم داغی استرس

بله شما مریض شدی .. گوبا دیروز خیلی آب بازی دادنت! طول روز نه غذا خوردی و نه استامینوفن .شب تبت بسیار شدید شد و شبانه بردیمت بیمارستان صارم ؛ گفت ویروسه و دارو داد

امــــــــــا

شما از خوردن دارو امتنا میکردی و فقط با شیاف تبت رو پایین نگه میداشتیم.

طی روز گاهی مامان جون میومد پایین و سر میزد ولی فقط بغل منو میخواستی و هیچ جوره غذا و دارو و نمیخوردی ..

شب جمع و جور کردیم و رفتیم منزل مامانی

تا جمعه حالت تغییری نکرد ؛ از بس شیاف زده بودیم باسنت ناجور سوخته بود، اسهالم داشتی . هر چی مامانی اینا میگفتن باز ببریمت دکتر من و بابا میگفتیم دکتر گفته باید دورش بگذره!

ولی موضوع اینجا بود که شما به هیچ عنوان دارو نمیخوردی و بالا میاوردی

جمعه شب بالاخره وقتی دیدیم بهتر نشدی بردیمت یه بیمارستان تو طالقانی مرکز طبی کودکان. آمپول داد پنی سیلین. جریاناتی داشتیم تهیه کردیم دیدند خرابه فاسده

کلی تو داروخانه های شبانه روزی دنبال پنی سیلین میگشتیم پیدا نمیشد! خیلی اعصابمون بهم ریخه بود تو هم که مدام جیغ های فوق بنفش میزدی

بالاخره یکی پیدا کردیم و زدیم ولی دو تایه دیگه داشتی و گیر نمیومد

...

یکشنبه شب بهتر شدی و برگشتیم منزل مبارک!

یادم رفت بگم که جمعه که این اتفاقات افتاد تولد من بود و بابا اینطور که گفت میخواسته کیک بگیره و بیاد که من بهش زنگ زدم و گفتم حال تو خیلی بده و بیاد یه کاری بکنیم. آخه سر کار بود جمعه!

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)