آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

خوابت از قبل هم کمتر شده!!!

واایی مامانی از دست تو عاشق آب بازی کردنیا یعنی دو هفته ای هست که دیگه روزا فقط یکبار میخوابی و نمیذاری من به کارام برسم. واسه همینم وقت نمیکنم برات بنویسم. دیشب عروسی دعوت بودیم . فامیلای مامان جون و بابا دیروز موهای شما رو زد و یکم بهت نمیاد! ...
7 ارديبهشت 1392

میزبانی دوستان

نوروز من تویی و شب و روز من تویی ......خورشید مهر و ماه شب افروز من تویی ما میرویم و عشق چو خورشید ماندنیست ......آن مهــــــــــر جاودانه ی پیروز من تویی دیروز من تــــــــو بودی و امروز هــــــم تویی......فردای من تویی و *نوروز * هم تویی یکشنبه 18ام شما میزبان دوستات بودی: ملینا، مهیاس، آرین، مهرناز، بنیتای خاله سپیده، آرون، آرتین، کارن و آوا   بعد از ناهار رفتیم تو حیاط و کلی آب بازی کردین     ...
20 فروردين 1392

عیدت مبــــــــــــــارک نفسم

هر چی روزها میگذره نمیدونم چرا عشقم به تو بیشتر میشه! یعنی نمیدونم نهایتش کجا میشه؟! میدونی چی میگم ؟ اصن ولش کن. خوب برات بگم از سال تحویل که شما یه آقای به تمام معنا بودی ... قبلش قشنگ خوابت رو کردی و بیدار شدی و سرحال و قبراق   نفسم ؛ عزیز دلم هیچ میدونی که امسال روز اول عید شما به من و بابا عیدی دادی؟!!! بله شما روز اول عید راه افتادی! و این بزرگترین عیدی بود که میتونستی به من بدی هزار ماشالا همه کارات رو تنظیم میکنی و با مناسبت ها شروع میکنی. مثلا اولین دندونت رو شب یلدا در آوردی!! دومین دندونت رو 22 روز بعدش یعنی روز تولد 11 ماهگیت درآوردی و سومین دندونت رو 22 اسفند یعنی روز تولد 13 ماهگیت! اینم یه عکس از روز 17 ا...
4 فروردين 1392

سومین دندان ، آماده شدن برای عید نوروز دوم

چند وقتی است که مشغول خانه تکانی هستیم! خورد خورد، هفته ی پیش جمعه کارگر اومد و شیشه و در و دیوار ها رو تمیز کرد. خودمم کابینتها، کمدها و دیگه ریزه ریزه یه کارایی دارم میکنم. از دندون سومت بگم که بالا شماره 2 سمت چپت دیشب نیش زد! ولی شماره 1 بالا چپت کبود شده( لثه ات) شبا ناآرومی میکنی ... الان رفتی حمام با بابا و میخوایم بریم خونه مامانیاین مطلب بعدا اضافه شده واسه همین تاریخش نمیخونه : در راستای آماده شدن برای عید، روز جمعه 25 ام که خونه مامانی بودیم شمارو گذاشتیم و رفتیم یکم خرید. بهارستان کتری خریدیم. باغ سپهسالار کفش خریدیم. بعد هم که اومدیم خونه بابایی رفت واسه خودش از امام حسین کفش خرید. بعد از ناهار راهی منزل شدیم. سر راه رفتیم از بی...
24 اسفند 1391

تولد دسته جمعی یکسالگی آرتا و دوستاش

این جمعه ما دوباره واسه شما تولد گرفتیم یه تولد دسته جمعه با دوستات تو پالیم. ظهر عمو و زن عمو بالا خونه مامان جون دعوت داشتن و ما هم رفتیم ناهار خوردیم و اومدیم پایین و آماده رفتن شدیم. البته صبحش بابا رفت سلمانی و موهاش رو کوتاه کرد و شما رو هم حمام کرد. بعدش که شما خوابیدی من رفتم حمام. ساعت 6 باید اونجا میبودیم و ما ساعت 5:45 راه افتادیم . مثل همیشه سر این دیر شدن و دقیقه نود کار کردن های بابا محمود اعصابمون بهم ریخته بود. من میگفتم ساعت 6 نیمرسیم ولی رسیدیم خوشبختانه چون خلوت بود. خیلی خوش گذشت هم به شما هم به ما اینم چند تا از عکساش پسرکم تا این لحظه شما معانی اکثر کلمات روزمره رو متوجه میشی و حتی آهنگ کلمات سخت رو هم ادا میکنی ...
1 اسفند 1391