تولد دسته جمعی یکسالگی آرتا و دوستاش
این جمعه ما دوباره واسه شما تولد گرفتیم
یه تولد دسته جمعه با دوستات تو پالیم. ظهر عمو و زن عمو بالا خونه مامان جون دعوت داشتن و ما هم رفتیم ناهار خوردیم و اومدیم پایین و آماده رفتن شدیم.
البته صبحش بابا رفت سلمانی و موهاش رو کوتاه کرد و شما رو هم حمام کرد. بعدش که شما خوابیدی من رفتم حمام.
ساعت 6 باید اونجا میبودیم و ما ساعت 5:45 راه افتادیم . مثل همیشه سر این دیر شدن و دقیقه نود کار کردن های بابا محمود اعصابمون بهم ریخته بود. من میگفتم ساعت 6 نیمرسیم ولی رسیدیم خوشبختانه چون خلوت بود.
خیلی خوش گذشت هم به شما هم به ما اینم چند تا از عکساش
پسرکم تا این لحظه شما معانی اکثر کلمات روزمره رو متوجه میشی و حتی آهنگ کلمات سخت رو هم ادا میکنی مثل : قابلمه ، دستمال مرطوب! و کلی چیزای دیگه...
گاهی من و بابا داریم با هم صحبت میکنیم و یه کلمه ی سخت رو از بین صحبتامون یه دفعه شما تکرار میکنی و ما کلی ذوق میکنیم و میخندیم
جدیدا برای چند ثانیه دستت رو ول میکنی و به تنهایی می ایستی. کامل متوجه میشی وقتی بهت میگم آرتا دستت رو ول وایسا انجامش میدی ولی چون میترسی زود میفتی.
راستی شب تولدت بشکن زدن رو یاد گرفتی!!! خاله مریم بشکن زد و بهت گفت بزن و تو هم با یک بار یاد گرفتی و زدی


تولد دسته جمعی یکسالگی آرتا و دوستاش
