آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

تولد بابایی

سلام پسر گلم. خوبی مامانی؟ امروز پنجشنبه 28 مهرماه نوده عزیزکم. پریروز تفلد بابا محمودی بود. راستش چون واسه بابا کادویی نگرفته بودیم ( من و شما) تصمیم گرفتم که خودم واسش یه کیک تولد بپزم! ولی حیف که خوب از آب در نیومد عصری مامی جون و مامانش زنگ زدند و گفتند که یه سر میان به بابایی بزنن! خاله ی بابا هم زنگ زد و بهش تبریک گفت. منم شام کتلت درست کردم. خلاصه الکی الکی یه تفلدی واسه بابا گرفتیم! خاله ی بابا 30 تومن کادو فرستاده بود. مامانی بابا واسش یه پیسوز و دوری قدیمی آورد و مامی جون هم یه شاخه گل قشنگ راستی شما هم وقتی بابا سرکار بود بهش اس ام اس دادی و برای اولین بار تفلدش رو تبریک گفتی! خوش به حال بابا که هر سال به یه نحوی تولدش برگزار ...
28 مهر 1390

مریض شدن بابایی

سلام پسملیه من خوبی مامانی؟ امیدوارم که همیشه سالم و خوب باشی عزیز دلم امروز اتفاقای زیادی افتاد که مهمترین مریض شدن بابا محمود بود، ولی حالا از صبح برات توضیح میدم: صبح اول رفتم دندونپزشکی. آخه دندونه مامانی 2 روزه که درد گرفته و بعلت اینکه شما تو دل مامان هستی نشد عکس بندازم و دکتر موقتا پانسمانش کرد، روز اول خوب بود ولی از دیروز دوباره درد گرفت. حالا امروز دکتر آنتی بیوتیک نوشت تا 5شنبه بخورم ببینم چی میشه. گفت اصلا هیچ ایده ای نداره که چی کارش باید بکنه. بعد رفتم واکسن کزاز زدم. الانم دست چپم خیلی درد داره عصر هم که بابایی اومد، زیپش باز بود و دوید تو دستشویی . گفت که از ظهر گلاب به روت اسهال گرفته. من هم خیلی نگران شدم که نکنه خدای ن...
19 مهر 1390

اسامی کاندید شده واسه پسری و سنش

عزیز دلم دیشب که برات این بلاگ رو درست کردم یادم رفت که سنت رو بنویسم، حالا امروز برات میگم که شما 22 هفته و 6 روزته . یعنی به امیدخدا فردا وارد هفته ی بیست و چهارم خواهیم شد. جیگرتو بخوله مامانی که اینقدر کوچولوهی. راستی میخوام اسامی رو که من و بابایی فعلا به توافق رسیدیم واسه شما رو بگم، چون بعضی اسمهارو من دوست دارم و بابایی دوست نداره و برعکس! این اسمهایی که هردو فعلا قبول داریم: کیان = پادشاهان، سلاطین آرسین = پسر آریایی (که البته تو سایت ثبت احوال موجود نیست، نمیدونم قبول میکنن یا نه) من ارسیا ( = زلال و شفاف مانند اشک چشم) رو هم خیلی دوس دارم و بابایی کسرا ( = معرب خسرو نام پادشاهان هخامنشی) رو. خودت نظرت چیه عزیزکم؟ ...
18 مهر 1390

افتتاح بلاگ پسرم

سلام پسر گلم... پسر گلم فعلا تا اطلاع ثانوی که برات اسم درخوری پیدا کنیم مجبورم پسری صدات کنم! پسری امشب که هفدهم مهرماه سال نوده تصمیم گرفتم برات یه بلاگ باز کنم و خاطراتت رو توش واست بنویسم تا وقتی بزرگ شدی بخونی و لذت ببری. هرچند که مامانی خیلی دست به قلم خوبی نداره ولی خوب این نوشته های مادر پسری دیگه امیدوارم درکم کنی. ...
17 مهر 1390

اولین دیدار با خاله های نینی سایتی

سلام پسر گلم! عزیزکم، امروز پنجشنبه است و با یه چند تایی از خاله های نینی سایتی قرار داشتیم و همدیگرو تو فروشگاه هایپراستار دیدیم. خیلی جالب بود که همه مامانی قلمبه اونجا جمع شدیم. ناهار خوردیم و عکس انداختیم و گفتیم و خندیدیم. ساعت 4 هم از هم جدا شدیم و من اومدم به سمت خونه. اول رفتم میدون تره بار خرید کردم و بعد هم رفتم گاز زدم. الهی من قربونت برم همین الان چندتا تکون خوردی و گفتی که بهت خوش گذشته دلبرکم!
12 مهر 1390