آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

روزهای آخر

سلام آرتای مامان؛ وای که چه مامان تنبلی داری، کلی وقته که نیومده اینجا برات چیزی بنویسه. مامانی امروز 40 هفتت هم تموم شد به سلامتی؛ پس چرا نمیای پیش ما؟؟؟؟ من خیلی منتظرتم و دوست دارم که طبیعی به دنیا بیای خودت! جدیدا خبر خاصی نیست جز اینکه مامان طاهره با اسمت مخالفه!!! میگه وقتی بزرگ شد نمیشه صداش کرد آفا آرتا!! حالا باید دید تا چی پیش میاد. فعلا عجله دارم باید کلی پیاده روی کنم و کارای دیگه تا بلکه شما افتخار بدی و قدم روی چشم ما بذاری. بعد میام مفصل باهات صحبت میکنم. بوووووووووس مامانی جونم
17 دی 1390

قدر زندگی رو بدونیم

شاید خیلی وقت ها قدر داشته هایمون رو اونطور که باید، نمی دونیم و به نوعی عرصه زندگی رو بر خودمون تنگ می کنیم که انگار حاصل عمرمان تمام غمها و ناملایمات دنیاست و دیگران ازش سهمی ندارند در حالیکه اگر قدری عاقلانه تر فکر کنیم می بینیم که دیگران هم فقط شادیها و موفقیت هاشون نیست که دستمایه ی زندگیشونه؛ و بقول این شعر زیبا : زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم حسرت رد شدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم ...
9 دی 1390

دلتنگی

سلام پسرم؛ عزیز دلم خیلی وقته که اینجا چیزی برات ننوشتم؛ اینه که کلی مطلب واسه گفتن دارم: اول اینکه بگم اسم شما تغییر کرد! یعنی دیگه آرسین نیست حالا چی هست رو هنوز خودمون هم نمیدونیم! ثبت احوال قبول نکرد. آخه میگن دیگه اسمای تاریخی و ایرانی اصیل رو که قبلا هم قبول میکردن دیگه نمیکنن! دوم اینکه کلیه وسایل سیسمونی شما خریداری شد و اتاقت هم تکمیل چیده شد. وای که چقدر ناز شده . ایشالا به سلامتی بیای و ازش استفاده کنی . پنجشنبه ی هفته ی پیش هم یه مهمونی زنونه گرفتیم، خاله ها و زندایی من اومدن و وسایل شما رو دیدن و ناهار خوردن و گفتن و خندیدن و رفتن! خاله مریم واست یه ماشین بنز آورد (اسباب بازی!)، زندایی مژده واست یه بلوز شلوار و جوراب خو...
29 آذر 1390

چیدمان وسایل گل پسر جونم

پسرم من چهارشنبه سرمای سختی خوردم. یعنی نصف شب سه شنبه از شدت گلودرد بابا رو بیدار کردم و رفتیم دکتر. دکتر هم آموکسی سیلین و شربت سینه و استامینوفن و سرماخوردگی داد. منم اومدم و از همش استفاده کردم! فردا صبحش بابا رفت سرکار و من موندم تنها. مامانی زنگ زد که بیا اینجا تا من ازت پذیرایی کنم. منم با اینکه حال خوشی نداشتم ولی رفتم. تا عصر کلی مامانی بهم رسید و آش و شلغم و آبمیوه و اینها خوردم و تا شب خیلی بهتر شدم. شب موندیم و فردا ظهر هم سوپ خوردم و بعد از ناهار زود اومدم خونه چونکه قرار بود وسایل چوبیت رو بیارن.
6 آذر 1390

خرید سرویس چوبی و تکمیل سایر وسایل

به به سلام به پسر گل خودم که ماشاالله هزارماشاالله واسه خودش مردی شده دیگه قربونت برم این چند وقته خیلی خیلی درگیرم. از دفعه ی پیش که اومدم و واست نوشتم میخوام بصورت مختصر توضیح بدم که چه کارایی واست انجام دادیم: جیگرم، بابا محمود دیگه اتاقت رو تکمیل تکمیل کرده (دست گلش درد نکنه) رنگ کمدات کامل شده و موکت رو هم چسبوند. دیگه وسایلت رو بردیم تو اتاقت ولی چون هنوز کمد و ویترینت نیومده نمیشه که بچینیم! دیشب با مامانی و بابا محمود رفتیم یافت آباد و پس از کلی چرخیدن و گشتن بالاخره واست یه سرویس خوشگل کمد سفارش دادیم، البته چون مامانی اصرار داشت که تا قبل از محرم وسایل بیاد تو خونه یه ذره انتخاب سخت شده بود چون اکثرا میگفتن هفته ی بعد محرمه و حداق...
29 آبان 1390

خرید مینی واش و آمدن مامانی

سلام آرسین جونم.... وای خدا امیدوارم که اسمت تا آخرش تغییری نکنه که من بعدها شرمندت نشم. پسر گلم چند شب پیش یعنی درواقع یکشنبه شب، بابا از عمو محمد خواست که بیاد و تو رنگ زدن اتاق شما کمکش کنه. اون هم اومد. عمو میلاد و مامی جون و زن عمو بهاره هم اومدند پایین. چون شب عید بود، مامان طاهره شیرینی آورد و شام هم بهمون داد. البته پاییین! خلاصه تا 11 شب اینجا بودند و کمی تو پیشرفت کار به بابایی کمک کردند. فرداش که عید قربان بود بابا باید میرفت سر کار، ساعت 9 بیدار شدیم و با هم رفتیم پایین.بابا رفت سرکار ( متروی چهارراه ولیعصر) و من رفتم خونه مامانی. مهسا هم اونجا بود. با مامانی و مهسا رفتیم حسن آباد که واسه شما تخت و کمد چوبی ببینیم. ظهر برگشتیم خو...
18 آبان 1390

اولین خرید واسه پسر گلمون

آرسین جونم دیگه تقریبا اسمت از نظر ما تثبیت شده است! پنجشنبه ی پیش با مامانی رفتیم و واست کالسکه کریر پسندیدیم. بعد هم که بابا محمود اومد و کالسکه، کریر، تخت و پارک و ساک لوازم رو خریدیم و اومدیم خونه. هوا چند روزیه که بارونیه! من که خیلی دارم کیف میکنم. از همون پنجشنبه تا امروز همینطور بوده. جمعه هم که سعیده جون دخترخاله ی بابامحی از کانادا اومد و کلی لباس و یه دست رخت خواب خیلی خیلی خوشجل که از قضا هم رنگش به تختت میاد و هم شکلاش به کاغذدیواری اتاقت آورد. خلاصه که پسری مامان یه دفعه صاحب کلی وسایل قشنگ شد که ایشالا همش رو به سلامتی استفاده کنه و مبارکت باشه.
8 آبان 1390