آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

دلتنگی

1390/9/29 19:04
نویسنده : مامان عطی
114 بازدید
اشتراک گذاری
سلام پسرم؛ عزیز دلم
خیلی وقته که اینجا چیزی برات ننوشتم؛ اینه که کلی مطلب واسه گفتن دارم:
اول اینکه بگم اسم شما تغییر کرد! یعنی دیگه آرسین نیست حالا چی هست رو هنوز خودمون هم نمیدونیم! ثبت احوال قبول نکرد. آخه میگن دیگه اسمای تاریخی و ایرانی اصیل رو که قبلا هم قبول میکردن دیگه نمیکنن!
دوم اینکه کلیه وسایل سیسمونی شما خریداری شد و اتاقت هم تکمیل چیده شد. وای که چقدر ناز شده . ایشالا به سلامتی بیای و ازش استفاده کنی . پنجشنبه ی هفته ی پیش هم یه مهمونی زنونه گرفتیم، خاله ها و زندایی من اومدن و وسایل شما رو دیدن و ناهار خوردن و گفتن و خندیدن و رفتن!
خاله مریم واست یه ماشین بنز آورد (اسباب بازی!)، زندایی مژده واست یه بلوز شلوار و جوراب خوشمل آورد، زندایی زری من هم واست یه سگ. خاله هام واسه شما چیزی نیاوردن! و شوکولات و مربا آوردن.
ماشالا هزار ماشالات باشه دیگه خوب داری با تکونا و وول خوردنات مامان رو اذیت میکنیا! اشکالی نداره پسرم شما راحت باش و سالم، هرچقدر دلت خواست ورجه وورجه کن، من ناراحت نمیشم. امروز هفته ی 33 هم به سلامتی تموم شد و با هم وارد هفته ی 34 شدیم. خداروصدهزار بار شکر.
چند روز پیش بابایی میگفت دلم واسش تنگ شده! میگفت کاش زودتر بیاد. منم گفتم مگه دیدیش که دلت واسش تنگ شده؟! خیلی تعجب کردم، آخه گفتن این حرفا از این بابایی یه کمی بعیده!
در ادامه مطلب یه مطلب زیبا برات مینویسم و فعلا به خدای مهربون میسپارمت عزیزکم:
دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند
دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند
قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
سعی می کرد
م کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود

می نشستم و زانو
هایم را بغل می گرفتم
و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم

می
نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار
==============================
.می نشستم و می گفتم:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
=========================
......... پارسایی از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست
اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است
و زیباترین خطر..... از دست دادن
==============
تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ....برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای
==============
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟
==============
پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام
==============
هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم
تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت
حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست
=====
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
------------------
سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌
که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه
یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه
یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛
یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت

هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک
اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند

من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده
من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام

که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاک‌ باقی‌ بمانم

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم


زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)