آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

و باز هم مریضی!!! دیماه 91

1391/10/16 11:23
نویسنده : مامان عطی
102 بازدید
اشتراک گذاری

دوشنبه خیلی ناآرومی میکردی و نق میزدی و سرفه هم تک و توک میکردی که شروع کردم بهت دیفن هیدرامین دادن. و استامینوفن. البته از دیروز احساس میکردم که یکم داغی ولی بابا محمود میگفت و نه و میگفت مال دندونته ولی مادر بیشتر می فهمه! بگذریم؛
همون دوشنبه صبح به مامان جون گفتم ولی تا شب حتی یه زنگ نزد که حالت رو بپرسه و اتفاقا بابا هم شب دیر اومد ولی ما بالا نرفتیم و تنها موندیم!

در ضمن شما تو این چند روز یاد گرفتی که وقتی میگم کلاغه میگه شما میگی قار قار!!!
یعنیا باورت نمیشه ولی گ و ق رو خیلی بهتر از م و ب ادا میکنی. هنوز ماما بابای درست و حسابی نگفتی ولی گل، آقا، شیر، آب رو میگیسه شنبه بعدازظهر بود که مامان جون تلفن کرد و عذر خواهی ازاینکه نتونسته حالت رو بپرسه و توصیه که ببریمت دکتر. ( حرفی که من هرچی به بابایی گفتم قبول نکرد و حتی دفترچه بیمه رو هم تمدید نکرد!) خلاصه بعد از تماس با بابا و کلی ارائه راهکار برای رفتن به منزل مامانی ( چون دکتر سپهرآرا که دکتر مهسا مبینا بوده یکبار بردمت و راضی بودیم) ، بابا قبول کرد.
آخر شب رفتیم پایین و باز سر دیر شدن و دیلی داشتن پدرت اعصابمون تو ماشین خرد شد و به خونه مامانی هم کشیده شد. شب اونجا خیلی بدقلقی و گریه و زاری و ناآرومی کردی. طوریکه من که دیگه نمیدونستم چیکارت کنم یه دونه زدم پس کلت و تو با سر رفتی تو بالشت!! البته چون میدونستم راه دوری نمیری و بالشت نرمه اینکارو کردما!! مامانی اومد بردت بیرون پیش خودش بخوابونت و وقتی بابات داشت میگفت که باید خودمو کنترل کنم گفتم که هیچکس حق نداره چیزی بهم بگه مگر وقتیکه خودش 24 ساعت از تو نگهداری کرده باشه!!!
خلاصه اونشب با کلی بی خوابی من و مامانی و بابا طی شد و فردا بعدازظهر بردیمت دکتر. گفت که سرماخوردگی و مال آلودگی هوا نیست و دارو داد.


شب دیگه بابا نیومد اونجا و گفت که خونه کار داره. باز هم اونشب اذیت کردی و مامانی اومد تو اتاق خوابوندت و من رفتم یه دوساعتی جای مامانی بیرون خوابیدم.
پنجشنبه بابات شب اومد و باز هم شما ناآرومی و بدقلقی کردی شب و وقتی من دیدم به هیچ صراطی نمیخوابی ولت کردم که گریه کنی که مامانی اومد و بردت بیرون و خوابوندت ، بعد من رفتم دوباره آوردمت تو اتاق تو تختت.
ولی تا صبح کلی بیدار میشدی و من چون زانو درد شدید گرفته بودم به بابا گفتم پاشه و پستونک بهت بده بخوابونت و او هم لطف کرد و چند باری این کارو کرد و تا صبح بد خوابید. دیگه نزدیکای صبح گفت نمیتونم و خودت پاشو!!! گفت که میخوام برم سرکار و هیچ نخوابیدم و تا ساعت 10 خوابید!
این عکس مال جمعه ظهره که با هم رفتیم حموم و اومدیم و چون من کلاه حمامت رو نیاورده بودم مامانی کوچکترین روسریش رو پیدا کرد و سرت کرد!!!
عجب دخمل داهاتی شدیا عروسکم!!!

جمعه شب هم اومدیم خونمون دیگه در حالیکه من گلودرد گرفته بودم و به توصیه مامانی شروع کردم به آنتی بیوتیک خوردن و قرقره کردن آبنمک!!!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)