آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

اولین کلمه ای که به زبان آوردی !!!!

هورااااااااااا گلکم؛ دیروز که منزل مامانی بودیم، شما تو اتاق تنها بودی و داشتی غرغر میکردی که یکی بیاد پیشت. آخه اصلا تنها نمیمونی شیطونکم. بین همین غرها و گریه هات گفتی ماما....... و من رو ذوق مرگ کردی عشقم. دیروز شما هفت ماه و دوروزت بود. ایشالا که هفتاد سالگیت رو جشن بگیری.
25 فروردين 1391

خدایا هزاران بار شکرت ، به دنیا خوش اومدی دنیای ...

واای خدای من، واقعا نمیدونم چجوری میتونم احساسم رو بیان کنم. باورم نمیشه!!!! خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدایا صدهزار مرتبه شکرت خدایا نمیدونم چجوری میتونم ازت تشکر کنم. زبانم قاصره از بیان احساسی که دارم.آرتای ناز من و بابا؛ سلام قشنگکم شما در روز شنبه 1390/11/22 ، 2012/02/11 قدم زیبات رو روی چشم من و بابا قرار دادی و به دنیا اومدی. در ساعت 1:05 صبح! حالا سر فرصت میام و خاطره ی قشنگ به دنیا اومدنت رو برات مینویسم. ولی الان میخوام برات بگم که امروز که شما روز هفتمت هست اولین حمومت رو با مامانی رفتی و نافت هم امروز افتاد! مبارکت باشه قشنگکم.
28 دی 1390

عزیز دل مامان و باب اسم قشنگت مبارک

سلام آرتا جونم!!! بله پسرم؛ بالاخره اسم شما مشخص شد. دیشب با بابایی تصمیممون رو گرفتیم و اسم زیبا و با معنی آرتا رو واسه شما انتخاب کردیم. امیدوارم که خودتم ازش خوشت بیاد قند عسلم. کوچولوی من دشب زندایی مژده زنگ زده بود و راجع به عمل دایی کامی داشت حرف میزد. دایی فردا عمل جراحی واریکسل داره. پروستات داره گویا. عمل سرپاییه ولی توروخدا تو که بهشتی هستی و پاک پاک واسه دایی و زندایی دعا کن. طفلکی زندایی گریش گرفته بود و از من خواست که واسشون دعا کنم من که خودم رو لایق نمیدونم خدا حرفم رو گوش کنه ولی از تو که الان به خدا نزدیکتری میخوام که هم دایی و زندایی رو و هم همه ی کسایی رو که منتظر نینی هستن رو دعا کنی. قربونت بره مامانی ...
20 دی 1390

روزهای آخر

سلام آرتای مامان؛ وای که چه مامان تنبلی داری، کلی وقته که نیومده اینجا برات چیزی بنویسه. مامانی امروز 40 هفتت هم تموم شد به سلامتی؛ پس چرا نمیای پیش ما؟؟؟؟ من خیلی منتظرتم و دوست دارم که طبیعی به دنیا بیای خودت! جدیدا خبر خاصی نیست جز اینکه مامان طاهره با اسمت مخالفه!!! میگه وقتی بزرگ شد نمیشه صداش کرد آفا آرتا!! حالا باید دید تا چی پیش میاد. فعلا عجله دارم باید کلی پیاده روی کنم و کارای دیگه تا بلکه شما افتخار بدی و قدم روی چشم ما بذاری. بعد میام مفصل باهات صحبت میکنم. بوووووووووس مامانی جونم
17 دی 1390

قدر زندگی رو بدونیم

شاید خیلی وقت ها قدر داشته هایمون رو اونطور که باید، نمی دونیم و به نوعی عرصه زندگی رو بر خودمون تنگ می کنیم که انگار حاصل عمرمان تمام غمها و ناملایمات دنیاست و دیگران ازش سهمی ندارند در حالیکه اگر قدری عاقلانه تر فکر کنیم می بینیم که دیگران هم فقط شادیها و موفقیت هاشون نیست که دستمایه ی زندگیشونه؛ و بقول این شعر زیبا : زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم حسرت رد شدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم ...
9 دی 1390

دلتنگی

سلام پسرم؛ عزیز دلم خیلی وقته که اینجا چیزی برات ننوشتم؛ اینه که کلی مطلب واسه گفتن دارم: اول اینکه بگم اسم شما تغییر کرد! یعنی دیگه آرسین نیست حالا چی هست رو هنوز خودمون هم نمیدونیم! ثبت احوال قبول نکرد. آخه میگن دیگه اسمای تاریخی و ایرانی اصیل رو که قبلا هم قبول میکردن دیگه نمیکنن! دوم اینکه کلیه وسایل سیسمونی شما خریداری شد و اتاقت هم تکمیل چیده شد. وای که چقدر ناز شده . ایشالا به سلامتی بیای و ازش استفاده کنی . پنجشنبه ی هفته ی پیش هم یه مهمونی زنونه گرفتیم، خاله ها و زندایی من اومدن و وسایل شما رو دیدن و ناهار خوردن و گفتن و خندیدن و رفتن! خاله مریم واست یه ماشین بنز آورد (اسباب بازی!)، زندایی مژده واست یه بلوز شلوار و جوراب خو...
29 آذر 1390