آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

ده ماهه شدن

بالاخره ارقام ماههای تولد شما دورقمی شد. خدارو سپاس هوراااااااااااا دیروز شما ده ماهه شدی پسرکم مبارکت باشه اینجا داشتی میرفتی خونه مامان جون (طبقه بالا) مهمونی! در این ماه شما یاد گرفتی که چند قدمی رو چهار دست و پا بری ولی هنوزم سینه خیز رفتن رو ترجیح میدی و اگه عجله داشته باشی برای رفتن به جایی ناگهان خودت رو از حالت چهار دست و پا به حالت سینه خیز در میاری و تند و تند میری! دستت رو هم میگیری به مبل و میز و هرجایی که گیر بیاری و بلند میشی! ماشالا ولی خوب کلی هم سر این حرکتت تا حالا زمین خوردی و گریه و ریسه ... جلوی ورودی آشپزخونه یه پشتی میذاشتم که نتونی بیای تو آشپزخونه چون سنگاش سرده و مریض میشی خدای نکرده ولی 26 آذر ماه نفهمیدم چطور خ...
23 آذر 1391

بزرگ شدن ...

سلام امیدم پنج روز دیگه شما به سلامتی 10 ماهت هم تموم میشه و وارد یازدهمین ماه زندگیت میشی. خداروشکر . هزاران بار تو این ماهی که گذشت شما خیلی تغیرات کردی! خودت دستت رو میگیری به هرجایی و بلند میشی. دیگه اسم هرچیزی رو که بهت بگم سریع یاد میگیری. تا الان کلی چیز بلدی: حیاط، جوجو، توپ، درخت، تلویزیون، تخت آرتا، عکس آرتا، عکس مامان و بابا، ددر که به راحتی تلفظش میکنی و هر کی جوراب پا کنه یا لباس بپوشه میگی دد!، ماشین لباسشویی، تاپ آرتا، ماشین، بنز، قورباغه و کلی چیز دیگه که الان یادم نمیاد! راستی چند قدمی هم چهاردست و پا میری، دقیقا پنج روزه که این رو یاد گرفتی! دیروز مهمونی دوستات بود خونه آرین پسر خاله یاسمن ولی چون شما مریض بودی ما نرفت...
17 آذر 1391

نه ماه و بیست و دو روز

پسرم دیگه داریم به پایان ده ماهگیت هم نزدیک میشیم و وارد یازدهمین ماه زندگیت میشی انشاءالله البته بگم که این مدت همش مریضی از سرما خوردگی که گرفته تا اسهال و استفراغ !! همشم همه میگن مال دندونته! حالا کی این دندون میخواد در بیاد خدا میدونه
14 آذر 1391

تولد بابا محمود و مهمانی خاله ایران و دنیا

  26 مهر تولد بابای ی بود وبرایش تولد گرفتیم و خاله اش و دخترخاله هاش و مادربزرگهاش و کل خونواده بابا خلاصه بودند. امشب که 5 مهر است و روز عید قربان خاله ایران اینها و دنیا و داریوش رو دعوت کردیم عسلکم شما از دیروز کلاغ پر رو یاد گرفتی!!! هزار ماشالات باشه انگشتهای کوچکت رو چنان زیبا به حالت کلاغ پر روی زمین میگذاری که دل آدم برات غش میره. باهوشک من موش موشک من!! بووووس
6 آبان 1391

نخستین شیرین کاریهای شما

سلام مامانی اومدم یه خبر جدید بدم و زود برم بعد برمیگردم و واست ادیتش میکنم شما از دیروز داری میگی د د . امروز صبح هم از خواب که بیدار شدی مدام داری تکرار میکنی د د د د د. فدات شم الهی. الان میخوام بهت صبحانه بدم، بعدا میام و کامل از اینروزهات میگم. تازه دست دسی هم میکنی قربونت برم. خلاصه که حسابی داری شیرین میشی و دلبری میکنی عروسک من امروز 10 آبانماه 91 هست و شما هشت ماه و هجده روزه شدی. خداروشکر هزاربار . چند روزیه که کلاغ پر میکنی و بابا میگی. شیطون من دوست دارم خیلی
13 مهر 1391

اولین عروسی که رفتی

پسرم دیشب شما برای اولین بار رفتی عروسی عروسی فاطمه دخترعموی بنده. چون عروسی راهش دور بود ( نوبنیاد ) و شما تازه از خواب بیدار شده بود قبل از رفتن. توی راه خیلی اذیت کردی. تو کریر نمیموندی و میخواستی بیای بغل. منم که نمیتونستم با اون سر و وضع بغلت کنم خلاصه کلی گریه کردی و کلی هم من با شعر و قصه آرومت کردم تا خوابت برد. توی سالن هم همش میخواستی خوردنیهای روی میزو برداری و پرت کلی! خلاصه اونجا هم نذاشتی بفهمیم چی به چیه! البته خیلی هم دیر رسیدیم. تقریبا یک ربع قبل از شام رسیدیم. موقع برگشت توی ماشین تخت خوابیدی و ما رفتیم بنی هاشم پوشک برات خریدیم وای خدای من؛ پمپرز شده 66تاییش 37 هزارتومن. آقاهه میگفت هفته ی پیش 31 بوده و الان که دلار رفته...
29 شهريور 1391

هشت ماهگیت مبارک گلکم

سلام پسری گلم فردا شما به سلامتی، خداروسپاس هفت ماهت تموم میشه و وارد هشتمین ماه زندگیت میشی. عزیزکم تو این مدت عکسای آتلیه ایه خوشملی ازت گرفتم. چندتاش رو چاپ کردیم روی کاغذ و چندتاش رو هم روی شاسی. خیلی ناناس شدی عروسکم. الان دیگه راحت میشینی ( بدون کمک ) ولی برای احتیاط که نیفتی کنارات بالش میذارم. سینه خیز هم میری قشنگم. ولی یه ذره که میری خسته میشی و با جیغ منو صدا میکنی. منم کلافه میشم. آخه اصلا یه دقیقه هم تنها نمیمونی و نمیذاری من کاری بکنم. خدارو صد هزار مرتبه سپاس که خواب روزت گاهی بیشتر از نیم ساعت طول میکشه و من به یه سری کارام میرسم. اگه بشه میخوام یه چندتا عکستا بذارم برات. راستی ما تصمیم داشتیم 20 شهریور یعنی دیروز بریم ش...
21 شهريور 1391

اولین سرما خوردگی پسری

گل پسرم ؛ عشق مامان سلام شما اولین سرماخوردگیت رو در 7 ماه و 7 روزگیت تجربه کردی. راستشو بخوای چند روزی بود که بابا محمود سرماخورده بود و دکتر نمیرفت. خودش قرص سرماخوردگی میخورد و آب نمک قرقره میکرد. روز عید فطر که یکشنبه 29 مرداد بود ما رفتیم منزل مامانی؛ عصر رفتیم و شب موندیم. فرداش بابا رفت سر کار و من کمی احساس سرماخوردگی کردم و شروع کردم به قرص خوردن و قرقره کردن. شب که برگشتیم خونمون. حالم یه دفعه خیلی بد شد. گلوم به شدت درد گرفت و نمیتونستم یعنی نا نداشتم از جا پاشم. نصف شب که تو هی بیدار میشدی من نمیتونستم بیام بالا سرت و بخوابونمت. بابایی رو صدا میکردم که بیاد بخوابونت تو هم با اون نمیخوابیدی و کلی گریه کردی اونشب. بمیرم برات. ع...
1 شهريور 1391

بعد از ماهها دوری

واای سلام عروسکم بالاخره وقت کردم بیام برات بنویسم. نزدیک 4 ماههه که نذاشتی مامان بیاد بلاگت رو آپ کنه. جونم برات بگه که شما شدی عشق مامان. الان 5 ماه و 12 روزته ماشالا واسه خودت شدی یه پارچه آقا. الان واسه خودت غلت میزنی. یعنی از پشت که خوابیدی سریع دمر میشی ولی برعکس هنوز نه! اولین بار تو سه ماه و 20 روزگی غلتیدی و دل مامان و بابا رو آب کردی. چون جمعه بود و بابایی هم خونه بود. اول اون تورو دید که دمر شدی. اشیا رو خیلی خوب تو دستت میگیری ماشالا... خیلی جیغ میزنی ... تا 5 دقیقه تنها میمونی شروع میکنی به جیغ کشیدن... من که میامم پیشت میخندی و آروم میشی. کلا دوست داری همیشه یکی پیشت باشه. همچنان کم خوابی هرچی بقیه گفتن صبر کن 40 روزگی...
4 مرداد 1391