جشن دندونی مختصر و مفید!!!
آخیییییییییییییییش
خستگیم در رفت مادر! یعنی هنوز در نرفته ها ولی همین که همه چی به خوبی و خوشی برگزار شد راحت شدم.
مامانی از چهارشنبه صبح اومده بود کمک.. دیگه بساط اولویه رو به پا کردیم و خرده کاری تا شب...
پنجشنبه هم که از صبح زود که مامانی بیدار شد و تق و توق کرد !! نشد که بخوابم و بلند شدم به کار
آش رو درست کردیم و اولویه هم که چیزاییش که مونده بود رو اضافه کردیم و جارو و گردگیری و ژله و ...
خاله مریم و بچه ها و بابایی اومدند. زن عمو و مامان جون هم اومدند و ناهار خوردیم.
دیگه حدودای ساعت 7 ، خاله و مامانی رفتند که برن دکتر و شب بابا و عمو ها بودند و ادامه ی جشن ...
مبارکت باشه پسرم . امید وارم همیشه جشن و شادی واسه شما به پا باشه تو خونمون و البته شما هم قدردان باشی
اینم بابا محمود که شب اومد یه عکس با شما گرفت!
یکمم از کارهایی که تا الان میکنی بگم:
بای بای رو تازه انجام میدی و اینکه هر چی که داری میخوری رو اگه بگم به مامان هم بده میذاری دهنم.
نانای نانای رو هم که نگوووووووو . اوووووه خیلی قرتی تشریف دارید و حتی اگه یه جمله رو با یکمی ریتم بگیم شروع به نانای میکنی.
کارای قبلیت رو هم که انجام میدی!


جشن دندونی مختصر و مفید!!!
