آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

تیکر من

بعد از سالها!!!!

سلام!! کلی خوشحالم از پیدا کردن اینجااا!! و کلی خوشحال تر از نوشتن در اینجا!! چقدر شیرین ثبت خاطرات و مرور آنها بعد از چند سال پسرم؛ هستی م؛ عشقم ؛ امیدم الان هزارماشالا برای خودت سواد خوندن و نوشتن پیدا کردی! باورت میشه؟😜 کلاس دوم دبستان🤗 عاشقتم بیشتر از قبل 💕💕
6 آذر 1398

چه زود میگذره!!!

بعد از مدتها اومدم یه سر به وبلاگت بزنم دیدم وااای انگار بیش از یکساله که سر نزدم و برات ننوشتم 😞 عجب مامان بی معرفتی ام نه؟؟؟   الان تیکرت رو که دیدم نوشته بود دوسال و ده ماه و یازده روز ... خدایا شکرت هزار و یک مرتبه شکرت   من هر روز خدارو بابت داشتن تو زیبای نازنینم شکر میکنم   راستش تو این یکسال اتفاقات زیادی افتاده که نمیدونم چجوری بگم البته مطمئنا خیلیهاشو حتی یادم هم نمیاد   مهمترینش فکر میکنم دخترعمودار شدنت باشه .. بله شهریور ماه درسا دخترعموت بدنیا اومد     خداروشکر میکنم که اتفاق بدی الان یادم نمیاد که افتاده باشه   این اولین چشم چشم دوابرویی هست که کشیدی زیبای من 😘 &...
3 دی 1393

خونه ی خاله یاسمن و آرین

دیروز 28 آذر دوره خونه ی آرین خاله یاسی بود شما الان دیگه تمام شعر ها رو زود یاد میگیری و میخونی البته برای من فقط! وقتی تو جمع میگم بخون یا نمیخونی یا فقط یک بیت میخونی میگی دست بزنید!! یعنی تموم شد   a b c  رو تا آخر با آهنگش بلدی ، شعر twinkle little star رو بلدی ... یه روز یه آقا خرگوشه رو بلدی و خیلی دیگه که یادم نمیاد یه چیز جالب یه روز من این شعره یادم افتاد و یک بار برات خوندم: گوجه فرنگی با نمک شور شده، دختر مردم تو ماشین گم شده، ای دختر ... چند بار گفتی بازم بخون و خوندم بعد دیگه هیچی ... بعد از چند روز دوباره یادم افتاد که بخونم دیدم بلدی و آخرش رو میگی !!! ماشالا به پسر با هوش خودم ...
9 دی 1392

روزا تند و تند دارن میگذرن!

21 ماهت هم به سلامتی تموم شد. توی ماه قبل یعنی 16 آبان رفتیم منزل بنیتای خاله نیکتا پسر آقای من با تعجب محو پستونک خوردن دوستش شده خوب توی این مدت اتفاقات مهمی تو زندگیمون افتاد .. اول اینکه خونه ی بابا فروش رفت بالاخره و یکم اوضاعمون بهتر شد. بابا تونست ماشین دوو ریسر رو که خیلی اذیتمون کرد و فروش هم نمیرفت ، بفروشه بالاخره و یه ماشین سیلوی خوب گیرش اومد. خداروشکر شما بعضی کلمات رو که درستش رو میدونی ولی نمیگی من واقعا لذت میبرم مثلا به باب اسفنجی میگی هادا هادی ، انیشتین رو میتونی بگی ولی میگی ابیده، به مبینا میگی مدیدا، صبح بخیر رو میگی صقبه! و شب بخیر رو میگی شقبه کلی شعر بلدی ماشالا همرو میتونی خودت از اول ...
29 آذر 1392

20 ماهه شدن عشق زندگیم

پسر عزیزم آرتای زیبای من ای هدیه ی گرانبهای خدا 20 ماهه شدنت مبارک! خدا رو سپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاس عزیزکم ؛ برگ گلم نمیدونم چجوری میتونم احساساتم رو برات بیان کنم؛ واقعا زبانم قاصره ... هر روز که میگذره و تو شیرین من بزرگ تر میشی عشقت هزار بار تو دلم بزرگ تر میشه! واقعا نمیدونم نهایتش کجاست؟ مگه میشه اینهمه عشق و زیبایی و خوشبختی مال من باشه؟! پسرم شما دیگه الان کامل و قشـــــــــــــنگ حرف میزنی و جمله میگی ... باهوشک من تمام فعل هات رو هم درست بکار میبری ... مامان فدات بشه الهی که اینقدر زود به حرف افتادی ماشالا روز دوشنبه 22 مهر که شما 20 ماهه شدی ما ( با دوستای هم سنت) رفتیم پارک جوانمردان .. البته شما ب...
29 آذر 1392

22 ماهگی

زندگی من توی این ماه (آذرماه) شما دوبار مریض شدی به فاصله ی بسیار کوتاه یعنی طی دو هفته شما همش مریض بودی و دارو میخوردی .. آنتی بیوتیک و .. هم واسه این و هم اینکه خیلی بدغذایی کلی لاغر شدی قبلا به 12 رسیده بودی ولی الان که وزنت کردم 11200 بودی! همه هم میگفتن که لاغر شدی و خودم هم که بغلت میکردم خیــــــــــــــلی سبک شده بودی کاملا محسوس یه روز که خاله هانیه و مهیاس اومدن و با هم رفتیم خانه بازی موقع برگشت اومدن خونه ما من دیدم ماشالا مهیاس خیلی خوب و زیاد هم غذا میخوره هم میوه و ... هیچی دیگه خیلی از دست تو عصبانی شدم فعلا این یه عکس رو از اونروز داشته باش که مهیاس دوباره لپای خوشگلت رو گــــــــــــــــــاز گرفت اتفاقا...
29 آذر 1392

19 ماهه شدن و مهمان ی خاله مریم مامان کارن

خوب حالا یکم از 19 ماهه شدنت بگم عسلم! شما دیگه الان یکماهی هست که کاملا درست حرف میزنی! همه چی میگی ماشالا ... همه میگن زود به حرف افتادی ولی خوب دو تا از دوستات (بنیتای خاله نیکتا و مهیاس) الان جمله های درست میگن ... شما کلمات رو درست میگی و جمله دو کلمه ای هم گاهی میگی .. مثلا بیا بریم؛ پاشو برو به اون یکیش میگی اونگلیش و به مبینا میگی مدیدا بقیه چیزا رو درست میگی ... به چیزای خوراکی گاهی میگی گوبابا مثلا بیسکوییت؛ کاکائو اولش که یادت نمیاد میگی گوبابا بعد که من درستش رو میگم تو هم میتونی بگی را میری به خودت میگی پسرم ؛ عسلم پازل هات رو که خیلی وقته درست بلدی انجام بدی ماشالا ولی رنگارو هنوز خوب نمیشناسی ... قبلنا به هر ...
1 مهر 1392